loader-img
loader-img-2
لندینگ خرید قسطی - بنر اصلی - اسنپ پی - ترب پی
پاتوق کتاب
ناگفته هایی از زندگی نویسندگان بزرگ دنیا

ناگفته هایی از زندگی نویسندگان بزرگ دنیا

وقتی از دور به آدم‌هایی که بزرگ تلقی‌شان می‌کنیم نگاه می‌کنیم، ساده است که انسانیتشان را فراموش کرده و آن‌ها را موجوداتی فرابشری در نظر بگیریم که ماورای باقی انسان‌ها زندگی می‌کنند. حتماً طرز فکرشان متفاوت است، حتماً زندگی‌های خارق‌العاده‌ای داشته‌اند که ما نمی‌توانیم تصور کنیم. 
ولی وقتی به هرکدام از آن‌ها نزدیک می‌شویم، وقتی زندگینامه‌هایشان را می‌خوانیم یا به آثاری که در طول عمرشان تولید کرده‌اند از دریچه‌ای جدید نگاه می‌کنیم، پشت تمام درخششی که تا قدری پیش کورمان کرده بود، انسان‌هایی را می‌بینیم که مانند خیلی از افراد دوروبرمان تنها تلاش می‌کرده‌اند زندگی کنند و ردی از خود به‌جای بگذارند. انسان‌هایی که مثل هر شخص دیگری، محصول زمانه و تجربیات خویش بوده‌اند و این مسائل را در آثار خود منعکس کرده‌اند.

در این یادداشت قصد داریم نگاهی نزدیک‌تر به چند تن از بزرگ‌ترین نویسنده‌هایی بیندازیم که در طی سال‌ها با کتاب‌هایشان افراد زیادی را تحت‌تأثیر قرار داده‌اند.
قطعاً صحبت به تفصیل از هرکدام از این افراد در این مجال نمی‌گنجد، ولی می‌تواند دروازه‌ی شروعی باشد برای برانگیختن کنجکاوی و پیش رفتن در مسیر آشنایی و شناخت بیشتر هرکدام از آن‌ها.

 

«چه چیزی یک نویسنده می‌سازد؟»؛ نویسنده‌های بزرگ و زندگی آن‌ها

فرانتس کافکا؛ اقتدار، گناه و بیگانگی

شخصیت‌های کافکا معمولاً افرادی هستند که در برابر قدرت یا سرنوشتی قرار می‌گیرند که نه دلیل وجودش را می‌دانند و نه راه مقابله با آن را.
این موضوع را به وضوح در معروف‌ترین و شناخته‌شده‌ترین داستان‌های او مانند مسخ یا محاکمه می‌بینیم.
در مسخ، پسر جوانی ناگهان به یک ساس تبدیل می‌شود و مجبور می‌شود صرفاً با عواقبش کنار بیاید؛ بدون این‌که خودش یا خواننده متوجه شوند که این اتفاق چرا رخ داده و یا چه‌طور می‌تواند خودش را نجات بدهد.
همه خیلی زود می‌پذیریم که گرگور سامسا حالا یک ساس است و نه یک انسان و حالا هم خودش و خانواده‌اش باید یاد بگیرند که چه‌طور با این واقعیت جدید کنار بیایند.
در محاکمه که احتمالاً حتی مثال واضح‌تری برای این موضوع است، ما مردی را می‌بینیم که به جرمی محکوم شده و باید مجازات شود. ماهیت جرم او و دلیل اتهامش برای هیچ‌کس روشن نیست و گویا نویسنده اهمیت زیادی هم به این موضوع نمی‌دهد.

کافکا در سال 1883 در محیط چند فرهنگیِ شهرِ پراگِ اتریش-مجارستان به دنیا آمد. او در دانشگاه حقوق خواند و به همین حرفه هم مشغول شد، تا این‌که بیماری سل کم‌کم او را مجبور به کناره‌گیری کرد. انتشار سه اثر مشهور کافکا یعنی محاکمه، قصر و آمریکا (مردی که ناپدید شد) همگی به بعد از مرگ او در سال 1924 برمی‌گردد. 
نامه به پدر، متنی طولانی است که کافکا در سال 1919 آن را خطاب به پدرش نوشت. مطالعه‌ی این اثر می‌تواند دیدی عمیق‌تر از رابطه‌ی او با پدرش و تأثیر این رابطه در زندگی شخصی و آثار کافکا به خواننده بدهد.
مسائلی مثل ترس، شرم، نابسندگی و رابطه با اقتدار، همگی از موضوعات اصلی خیلی از شاخص‌ترین آثار کافکا هستند و مطالعه‌ی نامه به پدر، خواننده را وارد تجربیاتی می‌کند که احتمالاً منجر به برجستگی این مفاهیم در ذهن نویسنده شده‌اند.

 

ارنست همینگوی؛ مردانگی، آسیب‌پذیری و مواجهه با شکست

تصویری که اکثر افراد از همینگوی در ذهن دارند، تصویر کلاسیکی از مرد خشن و سرسخت است؛ شکار، ماهیگیری، مشت‌زنی و جنگ.
با این‌ حال در آثار او مردانگی لزوماً با این تصویر هم‌خوانی ندارد و به معنای شکست‌ناپذیری مطلق نیست. شخصیت‌های همینگوی معمولاً با زخم، فقدان، ترس، شکست و ناتوانی دست‌وپنجه نرم می‌کنند و گویی همین شیوه‌ی مقابله‌شان با شرایط است که برای نویسنده اهمیت دارد.

همینگوی در سال 1899 در ایلینوی به دنیا آمد و در نوجوانی به روزنامه‌نگاری علاقمند شد. جنگ، نقش مهمی در زندگی و آثار همینگوی دارد. او در جنگ جهانی اول در ایتالیا راننده‌ی آمبولانس بود و زخمی شد. او در جنگ داخلی اسپانیا و جنگ جهانی دوم هم شرکت داشت و مدتی هم روزنامه‌نگار و خبرنگار جنگ بود.
تأثیر این تجربیات در آثاری مانند وداع با اسلحه، به وضوح قابل‌ مشاهده است. در این کتاب، با یک راننده‌ی آمبولانس در جنگ آشنا می‌شویم و او را در جریان کنار آمدن با عشق، فقدان و سرخوردگی‌هایش همراهی می‌کنیم.
شخصیت‌های همینگوی اغلب احساساتشان را به‌وضوح بیان نمی‌کنند و معنای شکست و پیروزی هم در جهان او متفاوت با چیزی است که انتظار داریم. این شخصیت‌ها خیلی اوقات در عمل و به ظاهر شکست می‌خورند، ولی این موضوع چیزی از شأن و منزلت آن‌ها در ذهن خواننده کم نمی‌کند.
یک مثال خوب برای این موضوع و یکی از بهترین نماینده‌های سبک شخصی همینگوی احتمالاً کتاب پیرمرد و دریا باشد. نثر کوتاه و فشرده، گفت‌وگوهای کم‌توضیح و سکوت؛ اهمیت چیزهایی که گفته نمی‌شوند. پیرمرد در ظاهر شکست می‌خورد و به هدفی که مدت‌ها به سختی دنبالش کرده نمی‌رسد، ولی نه او خودش را فردی شکست‌خورده احساس می‌کند و نه خواننده چنین نظری نسبت به او دارد.
 
ارنست همینگوی که در دهه‌ی درخشان 1920 در پاریس زندگی می‌کرد، تأثیر زیادی از هم‌عصران و دوستان هنرمند و نویسنده‌ی خود در این زمان گرفته که در آثار او مشهود است. افرادی مانند گرترود استاین و جیمز جویس، دوستانی که گویی دستِ زمان، آن‌ها را در زمان درست و در مکان درست قرار داده بود.

 

آلبر کامو؛ وقتی جهان پاسخ نمی‌دهد

انسان از جهان انتظار معنا، نظم و پاسخ دارد؛ اما جهان لزوماً پاسخی به این انتظار نمی‌دهد.
برای کامو، مسئله دقیقاً در برخورد این دو قرار دارد؛ نیاز انسان به معنا و سکوت جهان. این وضعیت همان چیزی است که کامو آن را امر پوچ  می‌نامد.

افراد زیادی کامو را با نیهیلیسم و پوچ‌گرایی به یاد می‌آورند، ولی لازم است در نظر داشته باشیم که پوچی برای کامو به معنای «جهان ذاتاً پوچ است» نیست. امر پوچی که او از آن حرف می‌زند، از رابطه‌ی میان میل انسان به معنا و سکوت/بی‌تفاوتی جهان پدید می‌آید.

آلبر کامو در سال 1913 در الجزایر که آن زمان مستعمره‌ی فرانسه بود به دنیا آمد. او در خانواده‌ای کم‌درآمد بزرگ شد و پدرش را در جنگ جهانی اول از دست داد. بعدها در دانشگاه به تحصیل فلسفه پرداخت و به فعالیت‌های سیاسی و روزنامه‌نگاری روی آورد. او در جنبش مقاومت فرانسه نقش فعال داشت و در دوران اشغال، روزنامه‌ی Combat را سردبیری می‌کرد.
احتمالاً بتوان گفت که بیگانه، یکی از گویاترین آثار کاموست و می‌تواند ما را تا حد خوبی با جهان ذهنی او و افکاری که حداقل در آن برهه‌ی زمانی از سرش می‌گذشته‌اند، آشنا کند. شخصیت اصلی این داستان، مرسو (یا مورسو)، فردی‌ست که تقریباً در هیچ موقعیتی آن‌طور که جامعه از او انتظار دارد واکنش نشان نمی‌دهد و جامعه‌ی اطراف او نیز همواره درباره‌ی تمام وجهه‌های شخصیت او، از رفتار گرفته تا نوع و چیزی که باید احساس کند، اظهار نظر می‌کند.
در مواجهه با او، خواننده از خودش می‌پرسد: «آیا بیگانگی مِرسو فقط بیگانگی از جامعه است، یا بیگانگی از معنایی است که جامعه از پیش برای زندگی تعیین کرده؟»

یکی دیگر از آثار گویای آلبر کامو، اسطوره‌ی سیزیف است. سیزیف در اساطیر یونان، فردی‌ست که مجبور است هر روز سنگی بسیار سنگین را تا بالای کوهی هل دهد، تنها برای اینکه سنگ دوباره به پایین سر بخورد و او فردا مجبور شود این کار را از ابتدا تکرار کند.
کامو در این اثر، گویی رنج انسانی را به شرایط سیزیف تشبیه می‌کند ولی نتیجه‌اش این نیست که «زندگی پوچ و بی‌معنی‌ست و باید ناامید شد»؛ بلکه مسئله‌ی او، مواجهه‌ی انسان با امر پوچ و نوع مقابله یا کنار آمدن او با آن است. 

 

لئو تولستوی؛ چگونه و چرا باید زندگی کرد

لئو تولستوی بخش بزرگی از زندگی‌اش را در موقعیتی گذراند که از بیرون، برخوردار و موفق به نظر می‌رسید؛ اما در میانسالی، همین زندگی برای خودش با پرسشی بنیادی روبه‌رو شد: «اگر انسان می‌داند که خواهد مرد، زندگی چه معنایی دارد؟»
این پرسش بعدها و در خلال دهه‌های 1870 و 1880، برای او تبدیل به یک بحران فکری جدی شد، مسئله‌ای که در بعضی آثاری که در این زمان نوشت هم خود را نشان می‌دهد. 
تولستوی در اعتراف، که حاصل همین بحران فکری است، از دوره‌ای صحبت می‌کند که با وجود داشتن بسیاری از چیزهایی که از نظر اجتماعی می‌توانستند یک زندگی موفق را بسازند، نمی‌توانست دلیل قانع‌کننده‌ای برای ادامه‌ی زندگی پیدا کند.
مسئله‌ی او فقط ترس از مرگ نبود؛ بلکه این بود که اگر مرگ در نهایت همه‌چیز را از بین می‌برد، تلاش‌ها و موفقیت‌های انسان چه معنایی دارند؟
این بحران بعدها او را به سمت نوعی جست‌وجوی اخلاقی و دینی سوق داد.

همچنین، یکی از بهترین نمونه‌های این دغدغه را می‌توان در مرگ ایوان ایلیچ، یکی از مشهورترین آثار تولستوی، دید. شخصیت اصلی داستان، قاضی‌ای‌ست که زندگی خود را مطابق معیارهایی که جامعه برای موفقیت تعیین کرده پیش برده است؛ شغل مناسب، جایگاه اجتماعی و زندگی‌ای که از بیرون کاملاً عادی و قابل قبول به نظر می‌رسد. اما وقتی با بیماری و مرگ روبه‌رو می‌شود، مجبور می‌شود برای اولین بار درباره‌ی این فکر کند که آیا واقعاً آن‌طور که باید زندگی کرده است یا نه.

وقتی در آن دقیق می‌شویم، مرگ در آثار تولستوی فقط پایان زندگی نیست؛ می‌تواند لحظه‌ای باشد که انسان را مجبور می‌کند زندگی‌ای را که تا آن زمان بدون فکر کردن پذیرفته است، دوباره بررسی کند. شاید به همین دلیل است که سؤال اصلی تولستوی در بسیاری از آثار متأخرش نه فقط «چگونه باید مرد؟»، بلکه «چگونه باید زندگی کرد؟» است.
تولستوی در سال‌های پایانی زندگی، بیش از پیش به موضوعاتی مانند اخلاق، دین، خشونت و شیوه‌ی زندگی انسان پرداخت. اندیشه‌های او بعدها بر افراد دیگری نیز تأثیر گذاشتند؛ از جمله مهاتما گاندی که نوشته‌های تولستوی درباره‌ی عشق و مقاومت بدون خشونت را از منابع مهم شکل‌گیری اندیشه‌ی خود می‌دانست.

 

ویرجینیا وولف؛ زندگی‌ای که در ذهن اتفاق می‌افتد

وولف را خیلی‌ها با ماجرای خودکشی‌اش می‌شناسند و این موضوع توجه‌های زیادی را به او جلب کرده که از بعضی جهات در راستای شناخت بیشتر او و آثارش پیش رفته و از بعضی جهات هم بیشتر بین او و مخاطب فاصله انداخته است. 
اگر بخواهیم یکی از ویژگی‌های مهم آثار ویرجینیا وولف را در یک جمله توضیح بدهیم، احتمالاً باید بگوییم که برای او آنچه در ذهن انسان می‌گذرد، به اندازه‌ی اتفاقاتی که در دنیای بیرون رخ می‌دهند اهمیت دارد.
آدم‌های داستان‌های او فقط با چیزهایی که برایشان اتفاق می‌افتد تعریف نمی‌شوند، بلکه خاطرات، افکار و احساساتی که همزمان با این اتفاقات از ذهنشان عبور می‌کند هم بخشی از داستان است.

ویرجینیا وولف در سال 1882 در لندن به دنیا آمد. پدرش، لزلی استیون، نویسنده و منتقد ادبی بود و وولف بعدها در حلقه‌ی ادبی بلومزبری قرار گرفت. خانم دالووی در سال 1925 منتشر شد و یکی از آثاری بود که جایگاه وولف را به عنوان یکی از مهم‌ترین نویسندگان مدرنیست تثبیت کرد.
در خانم دالووی تقریباً تمام اتفاقات داستان در یک روز می‌افتد. کلاریسا دالووی مشغول آماده شدن برای مهمانی‌ای است که قرار است شب برگزار کند، اما در همین فاصله، ذهن او بارها از زمان حال جدا شده و به گذشته می‌رود. در نتیجه، زمانی که خواننده تجربه می‌کند دیگر همان زمان خطی و منظمی نیست که ساعت و تقویم مشخص می‌کنند؛ زمان ذهنی انسان هم وارد داستان می‌شود.
پژوهش‌هایی که درباره‌ی این رمان انجام شده نیز یکی از ویژگی‌های مهم آن را همین حرکت مداوم میان گذشته و حال و تمرکز بر تجربه‌ی درونی شخصیت‌ها می‌دانند.
یکی دیگر از شخصیت‌های مهم داستان، سپتیموس وارن اسمیت، سربازی‌ست که از جنگ جهانی اول بازگشته و با پیامدهای روانی جنگ دست‌وپنجه نرم می‌کند. او و کلاریسا هیچ‌وقت به شکل مستقیم با یکدیگر ارتباطی ندارند، اما مرگ، تنهایی و فاصله‌ای که میان تجربه‌ی درونی انسان و دنیای اطرافش وجود دارد، برای هر دو اهمیت پیدا می‌کند. از این زاویه، خانم دالووی فقط داستان یک مهمانی یا زندگی روزمره‌ی یک زن انگلیسی نیست؛ داستان آدم‌هایی‌ست که ممکن است در ظاهر در یک شهر و در میان آدم‌های دیگر زندگی کنند، ولی بخش بزرگی از زندگی‌شان در دنیای درونی خودشان اتفاق می‌افتد.

شاید این یکی از مهم‌ترین چیزهایی باشد که وولف به ادبیات اضافه کرد: یادآوری این نکته که زندگی انسان فقط مجموعه‌ای از اتفاقاتی نیست که برای او رخ می‌دهند؛ بخش بزرگی از آن چیزی‌ست که در ذهن او و در فاصله‌ی میان این اتفاقات، می‌گذرد.

 

آنتوان دو سنت‌اگزوپری؛ تنهایی و مسئولیت

کمتر بزرگسالی در دنیا هست که شازده کوچولو را نشناسد و کودکی یا نوجوانی‌اش را با او نگذرانده باشد، برای همین احتمالاً خیلی از خوانندگان از فهمیدن اینکه یکی از معروف‌ترین داستان‌های کودکانه‌ی دنیا را نویسنده‌ای نوشته که بخش بزرگی از زندگی‌اش را در هواپیما و در میان جنگ و خطر گذرانده است، تعجب کنند.

آنتوان دو سنت‌اگزوپری نویسنده بود، ولی پیش از هرچیز خودش را خلبان می‌دانست. پرواز برای او فقط یک شغل نبود و تجربه‌هایی که در طول سال‌ها پرواز و سقوط و سفر به دست آورد، بعدها وارد نوشته‌هایش شدند.
سنت‌اگزوپری در سال 1900 در شهر لیون فرانسه به دنیا آمد. در دهه‌ی 1920 وارد هوانوردی شد و بعدها به عنوان خلبان پست هوایی در مسیرهای مختلف، از اروپا و شمال آفریقا تا آمریکای جنوبی، پرواز کرد. او چندین بار دچار سانحه‌ی هوایی شد و از تجاربی که از این رخدادها کسب کرده بود هم برای نگارش کتاب‌هایش کمک گرفت.
شاید بتوان گفت یکی از مسائل اصلی کتاب‌های سنت‌اگزوپری که در شازده کوچولو هم به‌خصوص مشهود است، تنهایی انسان باشد. تقریباً تمام شخصیت‌های داستان، با وجود اینکه هرکدام در جایی و در میان آدم‌های دیگری زندگی می‌کنند، به نوعی تنها هستند. خلبان هم در ابتدای داستان در صحرایی کاملاً تنهاست و رابطه‌ای که با شازده کوچولو پیدا می‌کند، این تنهایی را تغییر می‌دهد.

سنت‌اگزوپری در سال‌های جنگ جهانی دوم هم به پرواز بازگشت و به عنوان خلبان شناسایی فعالیت کرد. در 31 ژوئیه‌ی 1944 برای یک مأموریت از کورسیکا پرواز کرد و دیگر برنگشت. سال‌ها بعد بقایای هواپیمایش در دریای مدیترانه پیدا شد، اما جزئیات دقیق مرگ او همچنان کاملاً روشن نیست. شاید عجیب باشد که نویسنده‌ای که بارها درباره‌ی ارتباط انسان‌ها، تعلق و مسئولیت نوشته بود، خودش در آخرین پروازش ناپدید شد.

 

مارسل پروست؛ حافظه‌ی ناخواسته

بعضی خاطرات را می‌توانیم هر وقت که بخواهیم به یاد بیاوریم. اما گاهی یک بو، یک مزه، یک صدا یا حتی لمس یک چیز آشنا می‌تواند ناگهان خاطره‌ای را به یادمان بیاورد که مدت‌هاست به آن فکر نکرده‌ایم. انگار بخشی از گذشته جایی در ذهن ما باقی مانده و فقط منتظر یک اتفاق کوچک است تا دوباره خودش را نشان بدهد. این نوع از خاطره، یکی از موضوعات مهم در آثار مارسل پروست است.

مارسل پروست در سال 1871 در پاریس به دنیا آمد و در سال 1922 از دنیا رفت.
او بیشتر عمرش را در فرانسه و در میان محافل ادبی و اجتماعی پاریس گذراند و در طول زندگی خود آثار مختلفی در زمینه‌ی ادبیات و نقد ادبی نوشت. اما چیزی که بیش از همه با نام او گره خورده، رمان هفت‌جلدی در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته است که انتشار آن از سال 1913 آغاز شد و بخش‌هایی از آن بعد از مرگش منتشر شدند.
احتمالاً معروف‌ترین مثال برای شیوه‌ی برخورد پروست با حافظه، صحنه‌ی معروف خوردن کیک مادلن است. راوی وقتی طعم مادلن خیس‌شده در چای را احساس می‌کند، ناگهان خاطراتی از دوران کودکی‌اش برایش زنده می‌شود. نکته اینجاست که او قبل از آن تلاش نکرده بود آن خاطرات را به یاد بیاورد.
پروست این نوع تجربه را به نوعی از «حافظه‌ی ناخواسته» یا «خاطره‌ی غیرارادی» مرتبط می‌کند. شاید بتوان گفت تفاوت آن با خاطره‌ای که آگاهانه تلاش می‌کنیم به یاد بیاوریم، در همین ناگهانی بودنش باشد. وقتی سعی می‌کنیم چیزی را به یاد بیاوریم، ممکن است فقط اطلاعات کلی آن اتفاق را به خاطر بیاوریم؛ اما یک تجربه‌ی حسی می‌تواند احساس و جزئیات یک لحظه‌ی قدیمی را هم با خودش برگرداند.
از این زاویه، حافظه برای پروست فقط وسیله‌ای برای نگه داشتن اتفاقات گذشته نیست. گذشته در ذهن ما باقی می‌ماند و می‌تواند روی چیزی که امروز هستیم تأثیر بگذارد. در پایان در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته، راوی متوجه می‌شود که همین خاطرات و تجربه‌هایی که به ظاهر از دست رفته‌اند، می‌توانند ماده‌ی اصلی اثر هنری او باشند. گذشته‌ای که فکر می‌کردیم دیگر وجود ندارد، هنوز درون ما حضور دارد و گاهی یک مزه یا صدا کافی است تا دوباره پیدایش کنیم.

شاید به همین دلیل است که در آثار پروست، شناختن خود تا حدی با شناختن گذشته گره خورده است. ما فقط چیزی نیستیم که همین حالا می‌بینیم؛ مجموعه‌ای از تجربه‌ها، خاطرات و احساساتی هستیم که در طول زمان با خودمان حمل کرده‌ایم. شاید ادبیات، از نگاه پروست، یکی از راه‌هایی باشد که می‌توان با کمک آن این بخش‌های پنهان زندگی را دوباره دید.

 

صادق هدایت؛ وقتی مرز واقعیت و ذهن محو می‌شود

خیلی‌ها صادق هدایت را نویسنده‌ای بی‌نظیر و برجسته می‌دانند (بوف کور او برای خیلی از افراد غیرفارسی‌زبان در سطح جهان، دروازه‌ی ورود به ادبیات فارسی و ایرانی است) و خیلی‌ها هم معتقدند آثارش بی‌معنی و سخت‌خوان هستند و بیشتر از میزان لیاقتش به او توجه شده است.
مسئله این‌جاست که در بعضی از داستان‌های هدایت، تشخیص اینکه چیزی واقعاً اتفاق افتاده یا فقط در ذهن شخصیت جریان دارد، چندان ساده نیست.
شخصیت‌ها معمولاً با دنیای بیرون ارتباط راحتی ندارند و گاهی آن‌قدر در افکار و برداشت‌های خودشان غرق می‌شوند که مرز میان واقعیت بیرونی و چیزی که خودشان تجربه می‌کنند، کم‌کم محو می‌شود. همین موضوع می‌تواند درک و همراهی با داستان‌ها و شخصیت‌های او را برای برخی خوانندگان، دشوار کند.

مشهورترین اثر هدایت، بوف کور است؛ داستانی که در آن با راوی‌ای روبه‌رو می‌شویم که جهان اطرافش را به شکلی کاملاً شخصی و گاهی آشفته تجربه می‌کند. آدم‌های داستان، اتفاقات و حتی زمان، همیشه آن‌طور که در یک روایت معمولی انتظار داریم قابل اعتماد نیستند. خواننده نمی‌تواند به سادگی بگوید کدام اتفاق واقعاً رخ داده و کدام بخش حاصل ذهن راوی است. همین موضوع باعث می‌شود که بوف کور را بتوان از زاویه‌ی تجربه‌ی روانی شخصیت هم خواند؛ نه به این معنا که بخواهیم راوی را مستقیماً خود هدایت بدانیم، بلکه به این معنا که نویسنده عمداً ما را وارد جهانی می‌کند که در آن تجربه‌ی ذهنی شخصیت، از واقعیت بیرونی جدا نیست.
این ویژگی البته در آثار دیگر هدایت هم دیده می‌شود. در داستان سه قطره خون که در سال 1311 منتشر شد، راوی در آسایشگاه روانی قرار دارد و روایت مدام میان گذشته و حال حرکت می‌کند. واقعیت و خواب هم در بخش‌هایی از داستان در یکدیگر منعکس می‌شوند.

اما هدایت را نباید فقط نویسنده‌ی بوف کور و داستان‌های تاریکش دانست. او علاقه‌ی زیادی به فرهنگ عامه و باورهای مردم داشت و در زمینه‌ی جمع‌آوری و مطالعه‌ی قصه‌ها، ضرب‌المثل‌ها، ترانه‌ها و باورهای عامیانه هم فعالیت می‌کرد. آثاری مانند اوسانه و نیرنگستان حاصل همین علاقه‌اند. حتی استفاده از زبان عامیانه و عناصر فرهنگ مردم در داستان‌های او هم دیده می‌شود.
شاید همین کنار هم قرار گرفتن دو وجه متفاوت در کار هدایت جالب باشد؛ از یک طرف نویسنده‌ای که وارد پیچیده‌ترین و شخصی‌ترین بخش‌های ذهن شخصیت‌هایش می‌شود و از طرف دیگر کسی که به زندگی روزمره، زبان مردم و باورهای عامیانه توجه زیادی دارد.
هدایت در واقع هم به دنیای بیرون و فرهنگ اطرافش نگاه می‌کرد و هم به جهانی که در ذهن انسان شکل می‌گیرد؛ و شاید بخش مهمی از راز ماندگاری آثارش، در همین فاصله‌ی میان این دو جهان باشد.

 

هوشنگ گلشیری؛ وقتی گذشته تمام نمی‌شود

گاهی گذشته چیزی نیست که صرفاً پشت‌سر ما اتفاق افتاده و تمام شده باشد. بعضی وقت‌ها گذشته آن‌قدر در زندگی امروز ما حضور دارد که تشخیص اینکه داریم درباره‌ی چیزی که اتفاق افتاده حرف می‌زنیم یا چیزی که هنوز در حال اتفاق افتادن است، سخت می‌شود. این مسئله را می‌توان به شکل جالبی در آثار هوشنگ گلشیری دید؛ جایی که خاطرات، آدم‌های گذشته و اتفاقاتی که سال‌ها قبل افتاده‌اند، مدام به زمان حال برمی‌گردند.

یکی از معروف‌ترین آثار گلشیری، شازده احتجاب است که در سال 1347 منتشر شد.
داستان درباره‌ی مردی از یک خانواده‌ی اشرافی است که در واپسین روزهای زندگی‌اش، خاطرات و تصاویر مربوط به گذشته‌ی خانواده‌اش مدام به سراغش می‌آیند. اتفاقات گذشته به صورت یک روایت مرتب و پشت سر هم تعریف نمی‌شوند؛ خاطرات، گفتگوها، تصاویر و بخش‌هایی از ذهن شخصیت مدام در هم می‌روند و خواننده باید خودش رابطه‌ی میان آن‌ها را پیدا کند.
شاید یکی از جالب‌ترین بخش‌های این داستان همین باشد که گذشته فقط مجموعه‌ای از خاطرات شخصی شازده نیست. او وارث یک خانواده و یک تاریخ است و خشونت و قدرتی که نسل‌های قبل تجربه کرده‌اند، به شکلی در زندگی او هم ادامه پیدا می‌کند. در واقع، شازده فقط خاطرات خودش را به یاد نمی‌آورد؛ مدام با تصویری از آدم‌هایی مواجه می‌شود که قبل از او زندگی کرده‌اند و بخشی از هویتش را ساخته‌اند. خاطره در اینجا فقط چیزی نیست که گذشته را حفظ کند؛ چیزی‌ست که گذشته را وارد زمان حال می‌کند.

گلشیری در نوشته‌هایش از نویسندگان مختلفی تأثیر گرفته بود و خودش نیز به تأثیر قابل‌توجه بهرام صادقی بر کارهای اولیه‌اش اشاره کرده است. این تأثیر به‌خصوص در مجموعه‌ی مثل همیشه و در بعضی از تجربه‌های اولیه‌ی داستان‌نویسی او دیده می‌شود.

 

محمود دولت‌آبادی؛ وقتی زندگی چیزی برای انتخاب باقی نمی‌گذارد

در بعضی از داستان‌ها، شخصیت اصلی با یک مشکل روبه‌رو می‌شود و می‌تواند برای حل کردنش تصمیمی بگیرد. اما همیشه این‌طور نیست. گاهی شرایط زندگی آن‌قدر محدود کننده‌اند که مسئله دیگر این نیست که «چه تصمیمی بگیرم؟»، بلکه این است که «با همین چیزهایی که برایم باقی مانده، چه کار می‌توانم بکنم؟»
این موضوع را می‌توان در بسیاری از آثار محمود دولت‌آبادی دید؛ آدم‌هایی که در شرایط سخت اقتصادی و اجتماعی زندگی می‌کنند و با این حال تلاش می‌کنند چیزی از زندگی و شأن خودشان را حفظ کنند.

محمود دولت‌آبادی در سال 1319 در دولت‌آباد، نزدیک سبزوار، به دنیا آمد. در خانواده‌ای کم‌درآمد و در محیطی روستایی بزرگ شد و در نوجوانی و جوانی کارهای مختلفی از کشاورزی تا کفاشی انجام داد. بخش بزرگی از آثار او در مناطق روستایی و خشک خراسان می‌گذرد و تجربه‌ی زندگی در این محیط‌ها در فضای داستان‌هایش به وضوح دیده می‌شود.

یکی از معروف‌ترین آثار او جای خالی سلوچ است. داستان با اتفاق نسبتاً ساده‌ای شروع می‌شود: سلوچ، شوهر مرگان، بدون توضیح خانه را ترک می‌کند و مرگان می‌ماند و سه فرزندش. از اینجا به بعد، مسئله فقط دلتنگی برای یک آدم نیست. نبودن سلوچ خانواده را از نظر اقتصادی و اجتماعی هم در شرایط بسیار سختی قرار می‌دهد و مرگان باید بدون تکیه به همسرش زندگی را ادامه دهد.
شاید یکی از جالب‌ترین چیزها درباره‌ی مرگان همین باشد که او در شرایطی قرار گرفته که انتخاب‌های خیلی زیادی ندارد. او نه در موقعیتی‌ست که بتواند به سادگی از زندگی قبلی‌اش خارج شود و نه می‌تواند منتظر بماند تا شرایط خودش درست شود. باید به‌نوعی زندگی را جلو ببرد؛ بچه‌هایش را نگه دارد، با فقر کنار بیاید و در محیطی زندگی کند که نبودن شوهرش خودش می‌تواند برای او تبدیل به یک مشکل اجتماعی شود.
از این زاویه، می‌توان جای خالی سلوچ را فقط داستان فقر یا یک خانواده‌ی روستایی ندانست. بخشی از داستان درباره‌ی این است که وقتی اختیار انسان محدود می‌شود، آیا هنوز می‌تواند برای خودش نوعی عاملیت و اختیار پیدا کند یا نه.
مرگان خیلی از چیزهایی را که برای دیگران بدیهی به نظر می‌رسد در اختیار ندارد، اما همچنان سعی می‌کند زندگی خانواده‌اش را سرپا نگه دارد. همین تلاش، شخصیت او را از یک قربانیِ صرف به انسانی تبدیل می‌کند که با وجود محدودیت‌هایش همچنان در حال عمل کردن است.

دولت‌آبادی در کنار این موضوع، به شدت به زبان و زندگی مردم مناطق روستایی و خراسان توجه دارد. این ویژگی در کلیدر حتی بیشتر دیده می‌شود؛ رمانی بسیار طولانی که در پنج جلد و ده کتاب منتشر شده و زندگی یک خانواده‌ی کوچ‌نشین کرد را در خراسان و در فضای سیاسی سال‌های پس از جنگ جهانی دوم روایت می‌کند. 
شخصیت‌های دولت‌آبادی معمولاً در شرایطی قرار دارند که انتخاب‌هایشان از قبل تا حد زیادی محدود شده است؛ اما داستان متوقف نمی‌شود. آدم‌ها همچنان مجبورند انتخاب کنند، حتی اگر انتخاب‌هایشان بسیار کوچک باشند.
شاید همین فاصله‌ی میان «نداشتن اختیار» و «تلاش برای حفظ اختیار» یکی از چیزهایی باشد که شخصیت‌های دولت‌آبادی را تا این اندازه انسانی می‌کند.

 

فروغ فرخزاد؛ تولدی دیگر

شاید اگر بخواهیم مسیر زندگی و شعر فروغ فرخزاد را در یک جمله خلاصه کنیم، بتوانیم از تغییر تدریجی تصویری که او از خودش و جهان اطرافش دارد حرف بزنیم. فروغی که در شعرهای اولیه‌اش بیشتر با محدودیت، تنهایی و میل به فرار از چارچوب‌های اطرافش درگیر است، در آثار بعدی به تصویر پیچیده‌تر و مستقل‌تری از خودش و جهان می‌رسد.
حتی اسم مجموعه‌های شعر او، از اسیر و دیوار و عصیان تا تولدی دیگر، می‌توانند تا حدی این مسیر را نشان دهند.

فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران به دنیا آمد و در شانزده‌ سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد. چند سال بعد از او جدا شد و حضانت فرزندش، کامیار، به پدر سپرده شد.
این جدایی و ناتوانی او در دیدن فرزندش، بخش دردناکی از زندگی فروغ بود. اما شاید مهم‌تر از اتفاقات زندگی فروغ، تغییری باشد که در زبان و نگاه او در طول زمان اتفاق افتاد.
تولدی دیگر که در سال 1343 منتشر شد، از نظر بسیاری از منتقدان نقطه‌ی عطف مهمی در شعر معاصر فارسی بود. شعرهای این مجموعه دیگر فقط درباره‌ی یک زن عاشق یا زنی که با محدودیت‌های اجتماعی درگیر است نیستند؛ گویی خودِ شاعر هم دارد شکل تازه‌ای پیدا می‌کند. زبان شعرها آزادتر و شخصی‌تر شده و موضوعاتشان هم از تجربه‌ی فردی فراتر می‌روند.
این تغییر را می‌توان از زاویه‌ی روان‌شناختی هم جالب دانست. انسان معمولاً تصویری از خودش دارد که فقط متعلق به خودش نیست؛ خانواده، جامعه، جنسیت و انتظارات دیگران هم در ساختن این تصویر نقش دارند.
فروغ در بخش زیادی از شعرهایش با همین تصویرهای تحمیل‌شده درگیر است. او نمی‌خواهد تنها از یک محدودیت بیرونی فرار کند، بلکه می‌خواهد بفهمد خودش، جدا از تعاریفی که دیگران برایش ساخته‌اند، چه کسی است.
شاید عنوان تولدی دیگر هم به همین دلیل قابل توجه باشد. تولد در اینجا لزوماً به معنای شروع یک زندگی کاملاً جدید نیست؛ می‌تواند به معنای دوباره پیدا کردن خود و نگاه کردن به جهان از زاویه‌ای تازه باشد. خود فروغ نیز بعدها تولدی دیگر را مرحله‌ای از رشد و بلوغ شعری خود می‌دانست.

فروغ در سال‌های پایانی زندگی به سینما هم روی آورد و در سال 1341 مستند خانه سیاه است را درباره‌ی زندگی بیماران یک جذام‌خانه ساخت. او مدتی را در آنجا زندگی کرد و فیلمش بعدها در جشنواره‌ی اوبرهاوزن جایزه گرفت.
این فیلم هم از جهتی ادامه‌ی همان حرکت به سمت بیرون از خود است؛ فروغ دیگر فقط درباره‌ی تجربه‌ی شخصی خودش حرف نمی‌زند و نگاهش را به انسان‌هایی می‌برد که جامعه معمولاً ترجیح می‌دهد آن‌ها را نبیند.

فروغ در سال 1345 و در سی‌ودو سالگی در یک تصادف رانندگی از دنیا رفت. زندگی‌اش کوتاه بود، اما شاید چیزی که بیش از همه در مورد او باقی مانده، همین حس تغییر و حرکت باشد؛ شاعری که در طول چند سال از «اسیر» بودن به «تولدی دیگر» رسید و تلاش کرد تصویری از خودش پیدا کند که دیگر فقط تصویری نباشد که دیگران برایش ساخته‌اند.

 

جمع‌بندی

زندگی نویسندگان بزرگ نشان می‌دهد که پشت هر اثر ماندگار، دنیایی از تجربه‌ها، دغدغه‌ها، شکست‌ها و نگاه متفاوت به زندگی وجود دارد. گاهی شناخت زندگی نویسنده کمک می‌کند لایه‌های پنهان آثارش را بهتر درک کنیم و با نگاهی تازه سراغ داستان‌ها و نوشته‌هایش برویم.
اگر دوست دارید با دنیای فکری و زندگی نویسندگان بزرگ بیشتر آشنا شوید، مطالعه کتاب‌هایی درباره زندگی و آثار آن‌ها می‌تواند شروع جذابی باشد.

شما می‌توانید کتاب‌های معرفی شده در این مقاله را با کد تخفیف blog1 از سایت پاتوق کتاب تهیه نمایید.

 

به قلم «فاطمه حیدری»

ثبت دیدگاه

دیدگاه کاربران

اولین کسی باشید که دیدگاهی برای "ناگفته هایی از زندگی نویسندگان بزرگ دنیا" می نویسد
۷ روز ضمانت بازگشت وجه ۷ روز ضمانت بازگشت وجه
ضمانت اصالت کالا ضمانت اصالت کالا
۷ روز هفته ۲۴ ساعته ۷ روز هفته ۲۴ ساعته
امکان پرداخت در محل امکان پرداخت در محل
امکان تحویل در محل امکان تحویل در محل
طراحی فروشگاه اینترنتی توسط آلماتک