رهبر شهید به روایت خودش؛ خاطراتی از امام شهید سید علی خامنه ای
سید علی خامنه ای؛ شهیدِ عزت ایران
شهید سید علی حسینی خامنهای، بزرگترین رهبر جهان اسلام در زمانه ما، با شهادتش بر همگان ثابت کرد که مرد میدان عمل است. مطالعه زندگینامه این رهبر الهی و عالم بزرگ، نشان از این دارد که ایشان تمام عمرش را برای عزت ایران و نصرت دین خدا تلاش کرده و در این راه از بذل جان نیز فروگذار نکرده است. ایشان در صحنههای مختلف زندگی از جوانی تا امروز، بارها ثابت کرد که حاضر است جانش را برای پرچم سه رنگ و ملت بزرگ ایران فدا کند و سر آخر نیز شجاعانه ایستاد و با شهادتش چنان جوششی در دل مردمش ایجاد کرد که دوست و دشمن انگشت به دهان ماندند از عظمت ملتی که پرورش یافته مکتب او بود؛ او که بهترین مربی بود و ملتی را تربیت کرد که پس از او، پیامبرانه مبعوث شدند.
خانواده تراز شهید خامنه ای
حال که عظمت این مرد و سبک تربیتی او برای همگان آشکار شده، بد نیست به کودکی و نوجوانی، محیط خانوادگی و سبک تربیتی پدر و مادر بزرگوار ایشان سری بزنیم و تاثیر خانواده تراز را در تربیت انسانی بزرگ، وارسته و حکیم ببینیم. قطعا شنیدن حال و هوای کودکی و نوجوانی ایشان دلچسب و شیرین است.
پدر شهید خامنهای از علمای بزرگ مشهد بود، ایشان از لحاظ مالی زندگی ساده و حتی سختی داشتند، از ویژگیهای ایشان بیرغبتی به دنیا، مطالعه و علم زیاد و تهجد و توجه به نماز و دعا بود.
مادر ایشان، بانو خدیجه میردامادی، بانویی مومن، کتابخوان، زاهد و دارای روحیه قوی، مبارز و انقلابی بود.
محیط خانوادگی ایشان نیز، محیطی سرشار از محبت، احترام، مطالعه و یاد خدا بوده و دنیا و زخارف دنیایی در آن بی اهمیت.
ما در این مقاله سعی کردیم با بیان خاطراتی از دوران کودکی و نوجوانی رهبر شهید انقلاب، علاوه بر زنده نگه داشتن یاد آن عزیز و تنفس در هوای زندگیاش، به پدر و مادرها کمک کنیم تا از این سبک برای تربیت نسلی مهدییاور الگوبرداری کنند.
شهامت مثال زدنی شهید خامنه ای
بخش دوم مقاله به دوران جوانی و خاطرات مبارزات و زندانهای ایشان در دوران قبل از انقلاب مربوط میشود. مرور خاطرات جوانی و مبارزات سیاسی شهید خامنهای عزیز، الگویی کم نظیر از شجاعت، شهامت، جان فشانی و اطمینان در مسیر را برای جوان انقلابی امروز ترسیم میکند.
خاندان شهید سید علی خامنه ای
نسب پدری شهید خامنهای به حضرت سلطان سید محمد میرسد که از سادات حسینی است و با چهار واسطه فرزند امام سجاد (ع) میشود. سید محمد فرزند سید محمدتقی، از شجره مبارک حضرت سلطان سید محمد است که به شهر خامنه – 80 کیلومتری شمال غربی تبریز – می آیند و در آن جا ساکن میشوند. جد شهید خامنهای یعنی سیدحسین در خامنه متولد شده و سپس برای تحصیل به نجف مهاجرت میکند. پدر بزرگوار شهید، آقا سیدجواد خامنهای در نجف متولد میشوند. جالب است بدانید شیخ محمد خیابانی شوهرعمه آقا سید علی است. هم چنین پدربزرگشان در تبریز، در زمان مشروطه فعالیت های سیاسی داشتند.
امام شهید امت از سمت مادر از خاندان میرداماد فیلسوف عصر صفوی است و نسبش به امام جعفر صادق (ع) میرسد.
ولادت
در 29 فروردین سال 1318 شمسی، دومین پسر آقا سید جواد، در محله سرشور شهر مقدس مشهد متولد شده و «علی آقا» نام گرفت. (هنگام تولد نام ایشان را با آقا گذاشتند) آقا سید جواد پیش از خدیجه بانو، همسری به نام مرضیه خانم داشته و از او نیز چهار دختر در خانه ایشان زندگی میکردند. یعنی سیدعلی آقا در زمان تولد چهار خواهر و یک برادر داشتند.
خامنهای از زبان خامنهای
در این قسمت، به مرور خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانی شهید سید علی خامنه ای می پردازیم. اما نه یک مرور معمولی. از میان کتاب ها و نوشته ها، گشتیم و گشتیم و آن دسته از خاطرات آقا که از زبان خودشان بیان شده بود را برایتان گلچین کرده ایم. اینگونه هم از صحت و سندیت خاطرات خیالمان راحت است و هم شیرینی و حلاوت صحبت های آقا در مورد خودش و خانواده اش در جانمان می نشیند.
بخش اول: در خانه پدری (کودکی و نوجوانی)
خانه پدری
منزلی که من در آن متولد شده ام _تا چهار پنج سالگی_ یک خانه 60-70 متری در محله فقیرنشین مشهد بود که فقط یک اتاق و یک زیرزمین تاریک و خفهای داشت. هنگامی که برای پدرم مهمان میآمد، همه ما باید به زیرزمین میرفتنم تا مهمان برود.
مادر فهمیده و باسواد
مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و با قرآن کاملا آشنا بود. قرآن را خوب و با صدای جالب تلاوت میکرد. شیوه قرائت ایشان، ما را در آن کم سن و سالی به خود جذب میکرد. ما بچهها دورش جمع میشدیم و به تلاوتش گوش میکردیم. ایشان هم از فرصت استفاده میکرد و برخی آیات را برای ما به فارسی ترجمه میکرد و داستانهای پیامبران را برایمان بازگو می کرد. من خودم اولین بار، زندگی حضرت موسی(ع)، زندگی حضرت ابراهیم(ع) و بعضی پیامبران دیگر را از مادرم شنیدم.
پدر عالم، عابد و زاهد
پدرم یکی از روحانیون برجسته مشهد بود که از لحاظ علمی، فقیهی صاحب نظر و از لحاظ معنوی، مردی پارسا و پرهیزکار و از لحاظ اخلاقی، بسیار عفیف و محجوب و متمایل به انزوا بود.
آقا مردی متعبد و اهل نماز و قرآن و دعا بود و به نوافل تقید داشت؛ به خصوص اهل تهجد و گریه نیمه شب بود.
آقا به دنیا و زخارف دنیا واقعا بیاعتنا و بیرغبت بود. خانه خوب، خوراک خوب، لباس خوب، رنگ در و دیوار و هرآنچه ما ابزار رفاه و آسایش تلقی میکنیم اصلا برای ایشان اهمیت نداشت و حتی تعجب میکرد از اینکه دیگران به این چیزها اهمیت بدهند.
زندگی ما به سختی می گذشت
پدرم روحانی بزرگی بود، اما بسیار پارسا و گوشه گیر، زندگی ما به سختی میگذشت. من یادم هست شبهایی اتفاق میافتاد که در منزل ما شام نبود. مادرم با زحمت برای ما شام تهیه میکرد. آن شام هم نان و کشمش بود.
مادربزرگ یزدی آقا
به مادربزرگ مادرم، بیبی میگفتیم. بیبی ما یزدی بود و برای مادر من، مثل مادر بود. مادر من فرزند اوّل و آخر مادر خودش بود. آقاسیّدهاشم یک سفر به مشهد میآیند که عیالشان در این سفر در جوانی _دو سه سالگی مادرم_ بر اثر تب فوت میکند. بعد از فوت مادربزرگم، همهی امور و تربیت و اداره و حفظ مادرم با بیبی بوده و تا آخر هم روابط بینشان مثل مادر و دختر بود؛ یعنی کاملاً نزدیک. بیبی، خانم خیلی مهربان و یک یزدی کامل بود؛ همان تصویری که ما از یزدیها داریم. در خانهی ما علاقهی به یزد و یزدی زیاد و امری طبیعی بود؛ یعنی فرهنگ داخل منزل ما این بود که اصلاً یزدی در نظر اوّل، یعنی خوب. کأنّه یزدیها یک سیطرهی فرهنگی بر خانهی ما داشتند و تا حالا هم همینطور است و اثری از این حالت مانده؛ ما وقتی یک یزدی جلویمان ظاهر بشود و بفهمیم یزدی است، نظر اوّل این است که این آدم خوبی است، مگر خلافش ثابت شود. این حالت از وجود بیبی و از علاقهی مادرم به او ناشی میشد.
مادرم تحت تأثیر یزدیگری این خانم همه چیز یزد را میپسندید. گاهی مقایسه میکرد و مثلاً با اینکه تبریزیها خیلی مرتّب قند میشکنند، میگفت: «تبریزیها قند را ریز میشکنند؛ امّا یزدیها…» یا مثلاً تبریزیها در باقلوا و در شیرینیجات خیلی خوشسلیقهاند و لوزهای باقلوا را ریز و قشنگ درست میکنند، امّا مادرم این را نمیپسندید و میگفت: «لوزهای باقلوای تبریزیها کوچک است، لوزهای یزدیها درشت.» ایشان آن را دوست میداشت.
انس با دیوان حافظ در دوران کودکی
مرحوم آقا سیّدهاشم -پدر بزرگ مادریام- اهل حال و اهل ذوق بود؛ یعنی اهل معنا و سلوک بود. طبعاً این معنا او را به شعر هم کشانده بود. دیوان حافظ او که آن را به مادر من داده بود، در خانهی ما بود. جزو جهیزیّهی مادرم وارد منزل ما شده بود. من در کودکی با آن دیوان مأنوس بودم. در حاشیهی دیوان، آن مرد عالمِ فقیهِ زاهد، یادداشتهایی نوشته بود. یکی از یادداشتها این بود که: «این غزل را در کشتی، مابین کجا و کراچی در سفر مکّه میخواندم.» یعنی یک عالِم عابد زاهد سالک، در راه مکّه که میخواسته حالی بکند، از شعر حافظ استفاده میکرده! این ناشی از حالت ارتباط با آن سلسلهی عرفای فقیه یا فقهای عارف بود؛ همین مجموعهی نجفیها که واقعاً خیلی معرکه بودند و آخرینشان مرحوم آقامیرزا علیآقای قاضی است.
پدرم نسبت به فرزندان فوق العاده با محبت بود
یادم هست زمستانها وقتی آقا نماز صبح میخواندند، من و خواهر و برادرم به اتاقشان می رفتیم و روی زانوهایشان مینشستیم. در زمستان که اتاق سرد بود، آقا پوستین روی دوش میانداختند، ما زیر پوستین آقا میرفتیم و ایشان همان طور که تعقیبات میخواندند، ما را تکان میدادند، ما هم خیلی لذت می بردیم. بعدها من با بچه های خودم همین کار را میکردم؛ چون یادم بود که آن وقت چقدر خوشم می آمد.
والیبال را دوست داشتم
در کوچه بازی میکردیم؛ در خانه جای بازی نداشتیم. من آن موقع در کوچه، با بچه ها والیبال بازی میکردیم؛ خیلی هم والیبال را دوست میداشتم. الان هم اگر گاهی بخواهیم ورزش دست جمعی بکنیم البته با بچه های خودم به والیبال رو می آوریم که ورزش خیلی خوبی است.
حفظ کردن زیارت جامعه کبیره در کودکی
پدرم هرشب بعد از نماز مغرب و عشا به حرم مشرّف میشد؛ تقریباً هر شب حرم میرفت.
من هم هر شب با پدرم به حرم مشرّف میشدم. حرم که میرفتیم، پدرم زیارت امینالله میخواند؛ زیارت جامعه را هم مکرّر میخواند؛ لذا زیارت ایشان طول میکشید. من هم جامعه را از روی مفاتیح میخواندم. اینقدر خواندم که حفظ شدم. یک شب از حرم که بیرون آمدیم به پدرم گفتم: «آقا! من امشب جامعه را از حفظ شدم.» پدرم خیلی خوشحال شد و نوازشم کرد و بارکالله گفت.
از همان زمان هنوز هم زیارت جامعه را حفظ دارم.
بخش دوم: جوانی و مبارزات
پدرم حق عظیمی از نظر تحصیلی و تربیتی به گردن من دارد
اختلاف سنی من و پدرم خیلی زیاد بود؛ درست چهل و پنج سال. علاوه بر آن، پدرم مقام علمی بالایی داشت و مجتهدی با اجازات بود و شاگردانی در سطوح عالی تربیت کرده بود. بنابراین سزاوار نبود که او با آن مقام علمی به من که دورهی ابتدایی دروس اسلامی را میگذراندم درس بدهد. حال و حوصله این گونه کارها را هم نداشت، اما بنابر علاقهای که به تربیت ما داشت، هم به برادر بزرگتر و هم به من و هم بعدها به برادر کوچکترمان درس میداد و حق عظیمی از جهت تحصیلی و تربیتی به گردن همه ما برادران، به ویژه بر من دارند؛ چنان که اگر ایشان نمیبودند، من به موفقیتهای فراوانم در تحصیلات فقه و اصول نائل نمیشدم.
تفریح جوانی
دستگاه های آن وقت سعی داشتند مراکز عمومی را آلوده به شهوات و فساد بکنند. ما متاسفانه تفریح کمی داشتیم. تفریح ما در آن دوران حضور در جمع طلبه ها و صحبت و گفتگو و تبادل اطلاعات بود.
البته من از آن وقت ورزش میکنم؛ آن وقت ما کوه میرفتیم، پیادهرویهای طولانی میکردیم. من با دوستان خودم، چند بار از کوههای اطراف مشهد، همین طور کوه به کوه، روستا به روستا، چند شبانه روز حرکت کردیم و راه رفتیم.
به کتاب قصه خیلی علاقه داشتم...
من در دوران جوانی زیاد مطالعه می کردم. غیر از کتاب های درسی خودمان که مطالعه می کردم، کتاب تاریخ، کتاب ادبیات، کتاب شعر و کتاب قصه و رمان هم می خواندم. به کتاب قصه خیلی علاقه داشتم و خیلی از رمان های معروف را در دوره نوجوانی خواندم. شعر هم می خواندم. من با بسیاری از دیوان های شعر در دوره نوجوانی و جوانی آشنا شدم. به کتاب تاریخ علاقه داشتم و چون درس عربی می خواندم، به حدیث هم علاقه داشتم. الان احادیثی یادم است که آنها را در دوره نوجوانی خواندم و یادداشت کردم؛ دفتر کوچکی هم داشتم که یادداشت می کردم.
من خیلی کتاب نگاه می کردم؛ منزل ماهم کتاب زیاد بود، کرایه هم می کردیم. نزدیک منزل ما کتاب فروشی کوچکی بود که کتاب، کرایه می داد. من رمان و اینها که می خواندم، معمولا از آن جا کرایه می کردم.
جوانی بسیار پر هیجانی داشتم
من خودم شخصا جوانی بسیار پرهیجانی داشتم. هم قبل از شروع انقلاب، به خاطر فعالیت های ادبی و هنری و امثال اینها، هیجانی در زندگی من بود و هم بعد که مبارزات در سال 1341 شروع شد که من در آن سال بیست و سه سالم بود. طبعا دیگر ما در قلب هیجان های اساسی کشور قرار گرفتیم و من در سال چهل و دو، دو مرتبه به زندان افتادم؛ بازداشت، زندان، بازجویی. می دانید که اینها به انسان هیجان می دهد.
بعد که انسان بیرون می آمد و خیل عظیم مردمی را که به این ارزش ها علاقه مند بودند و رهبری مثل امام رضوان الله علیه را که به هدایت مردم می پرداخت و کارها و فکرها و راه ها را تصحیح می کرد، مشاهده می نمود، هیجانش بیشتر می شد. این بود که زندگی برای امثال من که در این مقوله ها زندگی و فکر می کردند، خیلی پرهیجان بود.
من به تو افتخار می کنم
اولین باری که من از زندان آزاد شدم خیلی جالب بود. روزی آمدند و گفتند: «بیایید، وسایلتان را جمع کنید و بروید.» آمدم خانه. عصر تابستان بود و هوا گرم. هیچ کس از خانواده خبر نداشت. من هم دلهره داشتم؛ با خودم می گفتم: «حالا چه جوری برخورد می کنند؟ آقا چه می گوید؟ آقا که حتما دعوا می کند. خانم چه می گوید؟» وارد که شدم دیدم والدهمان دارد به طرف من می آید. من را که دید بغل کرد و بوسید و همان اول گفت: «من به تو افتخار می کنم.» تا دیدم حال و هوای خانه این جوری است خیالم راحت شد. در این فاصله، به آقا هم خبر دادند و ایشان هم پایین آمد. دست آقا را بوسیدم و دیدم نه، آقا هم هیچ دعوا یا اوقات تلخی نکرد.
مخفی کردن اعلامیه ها در زغال دان!
در خانهی ما، زیر اتاق خانم آشپزخانه قرار داشت. در گوشهی آشپزخانه یک زغالدان بود؛ محفظهای که قسمت جلوی آن یکسره تا بالا دیوار بود. قبل از زمستان از بالا زغال و خاکه را میریختند درون آن و در طول زمستان ذرّهذرّه زغال و خاکه را از پایین درمیآوردند و استفاده میکردند.
بعد که مبارزات شروع شد، چون نفت دایر شده بود و زغال مصرف نمیشد، این زغالدان هم دیگر خیلی مصرفی نداشت و به محلّ مخفی کردن اعلامیّه و این چیزها تبدیل شده بود. هر وقت ما یا بچّههای دیگر میخواستیم اعلامیّه را مخفی بکنیم، میآمدیم از بالا آن را داخل زغالدان میانداختیم و خاطرجمع بودیم که کسی سراغ آنها نمیرود.
وقتی از خانه بیرون آمدم، خود را برای مرگ آماده کردم
...این اولین تجربه من از دستگاه تحقیقات پلیسی بود. مرا نزد افسر جوانی با درجه ستوانی بردند. او با لحنی تند و با رگ های گردن برآمده، به سرزنش و توبیخ من برخاست. با آرامش به او پاسخ دادم: تو کاری بیش از اعدام من نمی توانی انجام دهی. صلاحیت اعدام مرا هم نداری. آنچه در قدرت و اختیار توست، کمتر از اعدام کردن است؛ پس هرکاری می خواهی بکن؛ من آماده ام؛ زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم، خود را برای مرگ آماده کردم؛ لذا خودت را خسته نکن!
آن افسر، انتظار چنین پاسخی را نداشت؛ لذا متعجب و بهت زده شد. خشم و خروشش فرونشست، لحن خود را تغییر داد و چند بار تکرار کرد: من به شما چه بگویم؟ بعد مدتی خاموش ماند و سپس گفت: شما پدر و مادر و همسر دارید؟ گفتم: پدر و مادر دارم، اما متأهل نیستم. حرفش را تکرار کرد: من با شما چه بکنم؟ به او گفتم: من مأمورم و شما هم مأمورید؛ بنابراین شما وظیفه خودت را انجام بده و من هم به وظیفه خودم عمل می کنم.
توأم شدن شکنجه با تلاوت و روزه، چشم مرا ضعیف تر کرد
یکی از دستگیری های من در ماه شعبان بود. روزها گذشت و ماه مبارک رمضان نزدیک شد. من شنیدم که رئیس بازجوها در راهرو رفت و آمد می کند. وقتی صدای گام هایش به سلولم نزدیک شد، صدایش زدم. در را باز کرد و حالم را پرسید. او از روی بدجنسی مرا شیخ خطاب می کرد حال آنکه امثال مرا سید خطاب می کنند. به او گفتم ماه رمضان نزدیک است و من نمی توانم اعمال این ماه مبارک، اعم از نماز و روزه و دعا را در این سلول انجام دهم؛ پس مرا در این ماه آزاد کنید.
گفت: عجب! پس ماه رمضان در پیش است؟! اینجا مناسب ترین جا برای روزداری است. هذا مسجد (اشاره کرد به سلول) و هذا حمام (اشاره کرد به حمام های زندان). همین جا بمان، نماز بخوان و روزه بگیر.
من میدانستم که او مرا آزاد نمی کند، اما من خواسته بزرگی از او طلب کردم تا خواسته کوچک را بپذیرد. فورا به او گفتم: بسیار خب، اجازه بده من یک قرآن داشته باشم. اجازه داد یک قرآن از منزل برایم آوردند.
خواندن قرآن در تاریکی شدید غیرممکن بود. به نگهبان گفتم: می خواهم قرآن بخوانم، در را برایم کمی باز کنید. رفت اجازه گرفت. اجازه دادند که در به اندازه ده سانتی متر باز گذاشته شود و همین برای خواندن کافی بود. لذا در این ماه خیلی قرآن خواندم و خیلی هم حفظ کردم. البته توأم شدن شکنجه با تلاوت و روزه، چشم مرا ضعیفتر کرد.
توسل آیت الله سید مجتبی خامنه ای برای آزادی پدرشان از زندان
همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را که کودکی بود سرشار از معصومیت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات به حرم حضرت رضا (علیهالسلام) میبرده و به او میگفته: به وسیله امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند.
کودک، معصومانه رو به امام رضا(علیهالسلام) میکرده و به او توسل میجست. یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرار شده؛ اما این بار نشانههای تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسه صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت میکرده و به شدت اشک میریخته؛ به حدی که مادربزرگش از کرده خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد.
دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در میآید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانه برادرم در تهران با آنها تماس گرفته بودم.
تو یوسف می شوی!
به مناسبت بحث خوابهای صادقه، بد نیست بگویم که در یاد من خوابهای عجیبی مانده، که یکی از آنها را نقل می کنم؛ به گمانم سال های 1346 یا 1347 باشد. در آن زمان وضع سیاسی مشهد در نهایت شدت و سختی بود و اسلامگرایان دچار گرفتاری و محنت زیادی بودند؛ چنان که جز چند تن اندک از رفقا با من در میدان نماندند و بقیه ترجیح دادند عرصه مبارزه را رها کنند.
در آن شرایط خواب دیدم که حضرت امام خمینی (ره) وفات کرده و جنازه ایشان در یکی از خانه های مشهد واقع در نزدیکی خانه پدر من روی زمین است. مردم زیادی برای تشییع جنازه جمع شدند، که من هم در میان آن ها بودم. دردی جانکاه قلبم را میفشرد و غم و اندوه وجودم را گرفته بود. تابوت را از خانه بیرون آوردیم و روی دوش گرفتیم. بعد تشییع کنندگان که جمعیت انبوهی بودند، در پی جنازه به حرکت درآمدند که در میان آنها شمار بسیاری از علما بودند و من هم با آنها حرکت می کردم و با صدای بلند میگریستم و از شدت تألم و تأثر، با دست روی زانوی خود میزدم.
جنازه به آخر شهر رسید. بیشتر تشییع کنندگان بازگشتند، اما جنازه راه خود را در بیرون شهر ادامه داد و تعداد بیست سی تشییع کننده - که من جزو آنان بودم – همچنان در پس جنازه حرکت می کردند. سپس جنازه به تپه ای رسید. بیشتر تشییعکنندگان در پایین تپه ماندند. جنازه به همراه چهار پنج تشییعکننده به بالای تپه رفت که من هم با آنها بودم.
من به پایین پا نزدیک شدم تا چهره حضرت امام را ببینم و با او وداع کنم. وقتی کنار پا ایستادم ناگهان دیدم دست راست ایشان که انگشت سبابه آن به حالت اشاره بود، به سمت بالا حرکت میکند. حیرت شدیدی سراپایم را گرفت. سپس دیدم امام با چشمان بسته شروع کرد به حرکت برای نشستن، تا اینکه انگشت اشارهاش به پیشانی من رسید. بعد لبهایش را گشود و دو بار گفت: تو یوسف میشوی... تو یوسف میشوی!
بافتن موی سر دخترها
دخترم چهار پنج ساله بود که یک بار او را برای زیارت امام خمینی (ره) بردم. خانوادهی ما رفته بودند مشهد و او ماند پیش من برای اینکه بیاید امام(ره) را روز عید ببیند. صبح پا شدیم و سرش را شانه کردیم و مرتبش کردیم و موهایش را به زحمت بافتیم. یک دستی هم که نمیشود؛ من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم اما با یک دست نمیشود؛ دودستی باید ببافند چون باید موها را سه قسمت کنند. رفقای پاسدار آمدند به کمک ما و موی سرش را بافتیم و چادر سرش کردیم و خدمت امام آوردیم...
پدرم میگفت «علیآقا» زیادی به خودش فشار میآورد
سال 43 از قم به مشهد برگشتم. مدرسه نمیرفتم و جایی برای مطالعه نداشتم.
منزل پدرم هم خیلی جا کم بود؛ فقط یک اتاق داشتیم که در زمستان، خالی میماند. روبهروی آشپزخانهی و زیر اتاق خانم. چون خیلی سرد بود و رطوبت داشت و گرم نمیشد و وسایل گرمازا هم مثل امروز نبود. من اینجا را برای اتاق مطالعه آماده کردم. فرش نداشت؛ یک گلیم و یک تشک در گوشهی آن انداختم و یک میز کوچک و یک والور هم بردم و آنجا را مثل اتاقِ طلبگی درست کردم و خلاصه، شدم طلبهی آنجا.
زیر اتاق آقا هم بود. آقا بالا بود و من پایین. کتابهای مورد نیاز خودم را که عمده فقه و اصول بود، بردم آنجا و هنوز هم یادم هست که کجای اتاق، آنها را ردیف گذاشتم. در همان ایّام مرحوم ربّانی شیرازی یک سفر آمد مشهد. وقتی میخواست با من ملاقات کند، او را بردم همان جا. اتاق را که دید، گفت: «عجب! اینجا حجرهی خوبی است.»
چون اتاق سرد بود، شبها میرفتم زیر عبا تا بتوانم با نهایت سختی مطالعه کنم؛ البتّه آن هم نمیشد؛ برای اینکه تا میآمدم گرم مطالعه شوم، از بالا صدایی میآمد و خانواده حرفی میزدند. پدر و مادرم کمکم نگران شدند؛ چون هم اتاق مرطوب بود و هم من تا دیر وقت، آنجا مطالعه میکردم. دلم هم میخواست همان جا بخوابم و برای خواب بالا نروم، ولی آنها به خاطر همان ملاحظات عاطفی رایج مخالفت میکردند و نمیگذاشتند و میگفتند اینجا مرطوب و سرد است. پدر و مادر، فرزندان را بچّه میدانند؛ یعنی هر سنّی هم که باشد، بچّه است! فکر میکردند که اگر از ما مراقبت نکنند، طوری میشود. آقا گفته بود: «علیآقا زیادی به خودش فشار میآورد و خودش را اذیّت میکند. زائد است اینها، اینجوری لازم نیست.»
قبل آن نام مبارک بنویسید شهید
هشتاد و شش سال زندگی مملو از علم، تقوا و کوشش شبانه روزی برای سربلندی ایران و اسلام، سرانجام در نهم اسفند ماه سال 1404، با نوشیدن شهد شیرین شهادت به اتمام رسید و این اتمام آغازی بود برای مشت هایی که به یادش بلند شد، و سیلی از فرزندانش که با بغضی در گلو و حسرتی در دل، خروشید تا خون پاکش بر زمین نماند.
سخن پایانی
اکنون که این رهبر شجاع و آزاده در جمع ما نیست، بیش از هر زمان دیگری نیاز است که در وجود هر یک ما یک خامنه ای زنده شود و این مهم میسر نمیشود جز با شناخت سبک زندگی ایشان. مطالعه زندگی نامه و سبک و سیره این بزرگوار به ما کمک میکند تا بتوانیم، شبیه او زندگی، فکر و مجاهدت کنیم و وظیفه ای که برعهده داریم را به بهترین نحو انجام دهیم.
برای مطالعه بیشتر؛ بهترین کتاب ها با موضوع خاطرات شهید سید علی حسینی خامنه ای
برای مطالعه بیشتر در زمینه زندگینامه و خاطرات شهید سیدعلی حسینی خامنهای می توانید به کتابهای زیر (منابع نوشته حاضر) مراجعه کنید:
- روایت آقا: مجموعه ای از خاطرات حضرت آقا از پدر بزرگوارشان، آیت الله سید جواد حسینی خامنهای. نویسنده در این کتاب به شرح زندگی فردی، خانوادگی، علمی، مذهبی و اجتماعی این عالم دینی در مشهد می پردازد. این کتاب از سخنان، یادداشت ها و خاطرات پراکنده شهید خامنهای گردآوری شده و توسط انتشارات انقلاب اسلامی به چاپ رسیدهاست.
- زندگی اینجاست: شامل روایتهایی کوتاه از زندگی آیت الله آقا سید جواد خامنهای که به قلم مهدی قزلی نوشته و از انتشارات انقلاب اسلامی منتشر شدهاست.
- 1318: کتابی نسبتا جامع از زندگی شهید خامنهای که خاطرات ایشان را از سال 1318 تا 1395 در بردارد. این خاطرات از دوران کودکی، نوجوانی و اوضاع خانوادگی تا دوران مبارزه، ریاست جمهوری و رهبری را شامل میشود.
- خون دلی که لعل شد: خاطرات شهید خامنهای از مبارزات، زندانها و تبعید در دوران پیش از انقلاب. روایت کتاب از دوران کودکی ایشان آغاز می شود و دوران نوجوانی و تحصیل ایشان را نیز در بردارد اما بخش زیادی از کتاب ناظر به مبارزات ایشان و اوضاع سیاسی جامعه پیش از انقلاب است.
شما می توانید کتابهای معرفی شده در این مقاله را با تخفیف از سایت پاتوق کتاب تهیه کنید.
۷ روز ضمانت بازگشت وجه
ضمانت اصالت کالا
۷ روز هفته ۲۴ ساعته
امکان پرداخت در محل
امکان تحویل در محل
ثبت دیدگاه
دیدگاه کاربران