محصولات مرتبط
معرفی کتاب «کابوس های خنده دار»
کتاب «کابوسهای خندهدار» نوشته حمیدرضا شاهآبادی و منتشرشده توسط انتشارات افق، رمانی برای نوجوانان است که داستان یک خانواده هنرمند را در روزهای قحطی و گرسنگی روایت میکند. این داستان با ترکیب ماجراهای معمایی و تاریخی، مخاطب را با زندگی، هنر و فضای اجتماعی ایران در روزهای سخت گذشته همراه میکند.
وقتی صدای کابوس خنده نمیآید!
تصور کنید قحطی کل شهر و کشور را پر کرده باشد و زیر سنگ هم یک تکه نان پیدا نشود.
حالا در این موقعیت که اگر هم جایی خوراکی پیدا شود، قیمت گزافی دارد؛ شغل شما چیست؟ هنرمندید! آن هم هنرمندان خانوادگی.
اینجا کمی کارتان گیر میکند. درست مثل خانواده عطا که در این شرایط بودند.
آنها همه با هم یک گروه تقلیدچی داشتند. در عقد و عروسی و جشنهای مردم اجرا میکردند و چند سکه حقوق میگرفتند. حالا ولی کی پول داشت که خرج این چیزها کند؟
کابوس عزیزم! همیشه خندان باش
عطا پسر نوجوانی است که با پدرش از این سر تا آن سر شهر را میرفت بلکه یک کار جدید یا پولی از پولهای طلبشان را گیر بیاورند ولی خبری از پول نبود.
تا اینکه پیشنهاد اجرا در یکی از عمارتهای درندشت اطراف تهران به پستشان خورد. آنها باید خانوادگی راهی عمارت و اتاق کوچکی که سهمشان بود می شدند و در ازای اجرا، هر شب تکهای نان و پنیر دستشان را میگرفت. بله خیلی عالی است و بالأخره دیدیم که هنر هم نان و آب میشود اما این تنها مقدمه اتفاقات جنائی و معمایی آن عمارت است. تازه وقتی عطا و بقیه راهی عمارت شوند باید برای نگه داشتن و حفظ خیلی چیزها دست و پا بزنند.
این خواب را چه کسی دیده؟
رمان «کابوسهای خنده دار» به قلم حمیدرضا شاهآبادی درباره یک خانواده هنرمند در روزهای سخت قحطی و گرسنگی است. این خانواده هنرمند که با کمک هم یک گروه نمایش روحوضی راه انداختهاند، در کنار داستان پرکشش و راز آلودشان نوجوان را با روزهایی از تاریخ و هنر ایران آشنا میکند. این رمان از انتشارات افق چاپ و منتشر شده و مخصوص گروه سنی نوجوان است.
چند ثانیه از قاهقاه کابوسهای عطا
«سایههای بلندشان روی زمین زودتر از خودشان جلو میآمد. پشت سر آنها یک نفر دیگر بود که میشناختمش. جلال، همان مرد چاق و فینهبهسر. دیگها سنگین بودند و دو نفر به سختی آنها را حمل میکردند. جلو آمدند تا رسیدند همان جایی که قبلا سگ بزرگ ایستاده بود. دیگها را روی زمین گذاشتند. بعد دو تا از آنها خم شدند و دو طرف چیزی مثل یک سینی گرد و بزرگ مسی، انگار که دریچه چاهی باشد. فکر کردم دارد اتفاقی میافتد. برگشتم و به بقیه که چرتشان گرفته بود گفتم: «بیایید ببینید. انگار دارن یه کاری میکنن.»
همه به جز نجیبه که خواب بود بلند شدند و کنار پنجره آمدند. دو مرد دریچه چاه را روی زمین گذاشتند و بعد در یکی از دیگها را برداشتند و دو طرفش را گرفتند و آن را جلوی چاه آوردند. دیگ را یک وری کردند تا چیزهای سفید رنگی که داخل آن بود به چاه سرازیر شد. ننه گفت: خاک بر سرم پلوئه!»
به قلم «رقیه پورحنیفه»
افق
۷ روز ضمانت بازگشت وجه
ضمانت اصالت کالا
۷ روز هفته ۲۴ ساعته
امکان پرداخت در محل
امکان تحویل در محل
ثبت دیدگاه
دیدگاه کاربران